![]() |
![]() |
|
| عاطفه صرفه جو |
|
مستور از تمام عریانی گذشتم شیرازه پلک هایت گسست گیسوانم لای چنگ های تو می رقصد شلال می زنی کوک نمی شود سطر به ستر از سر /نوشت /ی که به چنگ تو دوخته شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:52 توسط عاطفه صرفه جو |
|
|
آفرین... حتما سقفی پیدا کرده ای و آغوشی که در روز های سنگین برفی یک بغل رقص شو مینه ای به دامانت بریزد.کسی که نه زیر سرت که روی سرت جایش داده بودی. از همان نگاه دو دو زن ات باید می فهمیدم که توی چشم من نمی خوابد. از آن پیغام هایی که چشم تو و دل مرا می لرزاند. از همان خواب های فلو کسیتین تو و فریاد های کلو ناز پام من ! از همان ریش های خرمایی رنگ که گاه زیر سایبان غمگین نگاهی قهو ه ای می رویید و گاه با تیغ سه لبه از بیخ و بن هرس می شد.با سلام ، با صلوات! آفرین... حتما تو زرنگ تر از من بودی که نماز های قضایت را روی جا نماز آبکشی شده می خواندی و من هنوز دارم از لا مذهبی ام می خورم...و نفرین می فرستم بر این همه بی شعر و شعوری...که ساز وفا می نوازد و قافیه وفاداری ردیف می کند. سقوط پله ها من زمین من زمان من و هر کس که مرا از من گرفت
.............................................. عق اش می گیرد هرجایی دست مالی احساسات همه واژه های هرزه "پنجره " به درد لای جرز می خورد " دیوار" در آغوش او "آسمان"خلایق هر چه را لایق و "پرنده"...برنده... پرنده... بالا می آورد این قلم باکره ...................................
این تنهایی تمامت نمی کند/انتظار.../به خود فکر می کنی/آینه به رخ می کشی و آویزان یک تار سیاه / میان سفید های پریشان/ دل می بندی به همان تار/شاید برقصاندت... دلت به این آسمان خوش بود، به کرشمه سفید و سردش،تا گوله گوله رقص در وجودت بریزد،سنگین ات کند،عاشق کند...پر کند ، به قیمت فرو ریختن ،یا حتی قندیل بستن قطره قطره خونت.بهار دوباره هوایی می شود و بام سبزی را به قرق می گیرد. دلت به این آسمان خوش بود؟! .............................................. مرد از کوچه می خواند -پارو می کنیم توی دلم برف آب می شود ........................................ در آسمان دلم پرنده بودی، کلاغ! ............................... پی نوشت: از دوستانی که می خوانند و کامنت می گذارند سپاسگذارم. این برف بد جوری ما را گیر انداخته و خودش را گیر آورده!!فرصت خبر رسانی نبود. فقط به روز کردم و به کامنت دوستانی که دعوت کرده بودند پاسخ دادم. تازه سفره خالی که دعوت ندارد ، به همین دلیل هیچ عزیزی را برای این پستم دعوت نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:26 توسط عاطفه صرفه جو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بارانم
ساکن سل تی تی اهل شیطان کوه از تبار شالی با این همه تو مرا زن تر می خواهی ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه |
|
RSS
|