تبليغاتX
شمعدانی
عاطفه صرفه جو

 

خطابه ی سوم

مشکوک می زنم که شک نکنی به اشهدم !

این حر ف ها ربطی به تو نداردو نبودی نگو یعنی چه ؟

گوش کن بچه ام قصه که شاخ و دم ندارد مثل تاریخ و   " شقشقیه "

چادر که نداشتم قرضی  هم نمازش جایز نبود یعنی نمی شود

کرور کرور چادر ریخت بر سرمان

کرور کرور مشت هایی دهان شده

شر قی و غربی این سطر ها را تو بخوان و لا غیر ی که تشکیک اش حالا رواست

نمی میرد لال دهانی که الله و اکبر م را به خیابان ریخت

بر عکس امروزت می رفتم تا تو وارونه شوی     که شدی

از این اتوبوس ، قطار ، تاکسی ، مترو...هر چه که دوست داری( یعنی دموکراسی)

- آزادی ؟

- نه !

- آزادی ؟ آقا آزادی ؟! آقا ؟ آق

نمی خورد این همه سر به سرش نگذار

این قدر نگو :

در حاشیه ی پیاده رو ها چه دامن هایی پهن کرده آفتاب !

بیا برویم  دیگر

مثلن دهان به تاریخ باز کرده ام   ها

به کوچه علی ـ چپ نرو که مشکوک است می شنوی

این رفتن از آن رفتن ها نمی شود !

خب نمی شود سرت را درد نیاور دیگر

 انقلاب ؟ نه ! آزادی ؟ نه !

راه بیفت پا که داریم

تو بی سر و پا تر از آنی که به این مقاصد شوم برسی نشنیده بگیر

سر می خواهد و پایی و شری و شوری

گوش بگیر بچه

ما را چه به کارگر کجا می خورد ؟

هر جای این هر جایی ناکجا امیر  هم جایی می شود با پسوند آباد

" هفت تیر" تو به سمت" امام حسین" می رود / ام شب

 یکی بود یکی نبود شهر من" لاهیجان"

"چهار پادشاهان" بود / دی شب

و دختری که چادر از سرش بر زمین

- دختری اینجا نشسته ... گر یه می کنه...

دم گر فته بود" مسجد جامع " ای که رخ در رخش  "چهار پادشاهان " و

  تا قبر آ آ آ آ           آ / دم گرفته بودند

ـ زاری می کنه... پاشو دختر جون... چشاتو ببند... یکی و بزن

این همه خیابان ، کوچه ، پلاک

بن بستی بود جهان

در می زنند به دست و

می شکند سری

و خاکستر ـ خاکستر جمع می شدیم از خیابان / نگاه

زباله ها  تش   آآآآ / تش بگیرد تنش

 به من چه و تو !

 ما عادت داریم به باریدن را دیدن

من که چشم های تو را نمی گذارم تا در آن آب از آب تکان بخورد

تا فردا هم اگر بگویی هوای خزر دارد  سرت من فارسی می رقصم

که نلرزد شانه های تو نجیب

برقی بزند آسمان و بهارت گیرم زنگاری شود

 شقایق هایت هم سرخ نشوند با آفتاب

این بار باور کن

رو راست می خواهد بتابد درست وسط تیر ماه

دلش برای دل سنگی من سوخت که فریز دیروزم

این بام جایی برای سبز شدن سجاده ندارد گلو پاره نکن

من سبز دوست ندارم سفید هم که نمی توانم بخوانم     و س ...

- سرخ ؟ هیس ! 

( یکی این سین ها را از این سطر ها جمع کند برای روز مبادا )

و گر نه ضربدر می زنم روی دهان تقلبی ات

سنجاق / اک / ات می کنم به این درختان ولی عصر ها

اصلن آبی  خوب است به چشم های این گربه می آید

هر چقدر هم دورش بگردی باز می رسی به خودش

به چنگال های فرو در خودش

تا حد مرگ بی حیاست حتمن که نمی جنبد

می لیسد فقط خیابان هایش عجیب بوی ماهی دارد

ماهی ها خلاف جریان روی آسفالت سرخ جلز ولز می زنند

خوابش نمی برد اگر تا فردا هم دخترک لالایی بخواند در گوشش خزری

قلقلکش هم نمی اید که بخندد مثل لب های پسته ای تو

تا صبح هم جزر و مد شود دست های خلیجی ات زیر شکمش نمی خندد که نمی

خندد که

از بس که حیا قورت داده تنش بوی لش می دهد دهنش ببین

فقط چنگال هایش را در خود فرو می کند و تو خسته می روی

پیاده شو از سطر های این متن

لا اله الا الله

من هم خسته شدم ازشر شیطان

به لیست امروزت سری بزن

چند ورق خرداد لازم داریم برای خانه ؟

چند کیلو اعتماد که برای شفافیت پنجره ها لازم است حتمن

یک پاکت بهمن و چند تیر برای بابا و مامان هم یادمان نمی رود که

یکی بزند توی دهان این شعر

گنده تر از این صدا حرف می زنی باز ؟

بنگ...بنگ ...بنگ

چی شد ؟ کجا رفتی بچه ؟

چقدر این شقایق ها به دامنت می آید دختر

مثل چین های پیراهن آن زن

 به من

 

==============================================

 فرامرز سه دهی :

من هم مشکوک می زن ام به
الف _ شکل ظاهری : رفتار تو با زبان در این شعر آفریدگار زبانی انرژیک است . زبانی که یک سر می دود . می دود . و می دود . انرژی انباشت شده در خطابه ی سوم کلمه را رهایی می بخشد از زیست روزمره . و از معانی نثری . انگار می کن ام که هر کلمه , کلمه ی دیگر را جست و جو می کند . می یابد . و در کنار هم نشینی یک دیگر می جهند ( مثل خون رها شده از رگ بریده در حمام فین کاشان ) . و در یک پیوند تازه گاه به ترکیبی تازه دست می یابند . تحرک واژه های همگن و حتا ناهمگن کمپوزیسیونی می آفریند بمبابمب صدا های کاملن ملموس. و تو در تو : انقلاب ؟ نه ! آزادی ؟ نه !
و سطرهایی با کارکردهایی دو و گاهی چند معنایی : ما را چه به کارگر کجا می خورد ؟
استفاده ی به ضرورت و درعین ضرورت , زیبا از فرهنگ شفاهی : دختری این جا نشسته گریه می کنه زاری می کنه پاشو دختر جون چشاتو ببند یکی رو بزن و تا قبر آآآ دایی جان ناپلئونی که دیگر نیست .

و اما تشکیک نمی کن ام
ب _ به شکل ذهنی اصلن :
دختری که چند ده سال پیش می خواند دختری این جا نشسته گریه می کنه چند ده ساله است حالا . و چه قدر این شقایق ها به دامن دختر _ مخاطب اش می آید ! مثل چین های پیراهن آن زن به پیشانی مرد _ مخاطبی که من ام . می روم اولترا لایتی بگیران ام ! گر گرفته ام از خطابه ی سوم _ ی که می خوان ام :
زیر این آفتاب اتفاق تازه ای افتاده است .

 

علیرضا عباسی :

درود بر شما دوست فرهیخته
از اینکه چندین بار اظهار لطف نموده بودید سپاسگذارم . بالاخره فرصت مغتنمی پیدا شد و آثار شمارو با دقت نظر خوندم و سعی می کنم مواردی را که در حد بضاعت دریافت کردم برای شما عنوان کنم.
آنچیزی که در اثر اول توجه خواننده را بخود معطوف می کند اینکه متن اثر علیرغم چند پارگی زبان تداوم ذهنی مولف را نسبت به دغدغه ی موضوعی نهفته در آن حفظ می کند ، این خصیصه بر اثر ایجاد شبه روایت در کلیت اثر صورت گرفته ، فرود متن از تناسب قابل توجهی نسبت به کلیت آن برخوردار است و خود باعث تلنگر به ذهن خواننده برای بازگشت به سطور ماقبل و درگیری بیشتر با آنها شده است . انسجام متن که در قالب شبه روایت به تعلیق معنایی منجر شده اطناب ایجاد شده از دخالت خودآگاهی مولف را در بهره گیری از اشارات بیرونی کمرنگ نموده .
اشاراتی که بار نمادین را در خود بالقوه دارند گاهی متن را به حاشیه ی تکراری می کشانند اما متن با خروج از وضعیت در سطح گفتار از گرفتار شدن در پیشنهادات تکراری و کلیشه رهایی می یابد.
وجود دغدغه ی موضوعی در تلفیق با خروج از نرم زبانی و آمیختگی با ذهن سراینده به لایه های اثر سرایت کرده و معتقدم مولف می توانست با صرفنظر کردن از دادن کلیدهای نمادین در اثر ذهن خواننده را آزادتر بگذارد و متن را از گسترش بیشتری در تاویل برخوردار کند .
نکته ی قابل اشاره ی دیگر اینکه متن اثر در عین داشتن پتانسیل انتقادی به گرفتار شدن در عصبیت مولف دچار نشده است.
در مورد اثر دوم نیز آمیختگی ذهن مولف با دغدغه های موضوعی قابل دریافت است و تعلیق معنایی در انسجام ذهنی او فابل توجه می باشد علیرغم اینکه شیب روایت در متن تند شده و تقطیع نحوی در سطور کمتر بچشم می خورد تقطیع ذهنی و تغییر فضا در سطور یا بندها از به نثر کشیده شدن آن کاسته است ، نقطه ی آسیب پذیر در این اثر باز هم وجود ارجاعات دارای شناسه ی تاریخی و ایئولوژیک در ذهن خواننده است که گاهی او را از جاری ماندن در ذهن شاعرانه ی مولف به سطحی ایستا می کشاند.
سبز و پیروز باشید - بدرود
 
 
 
عه تا :
 

سلام
خوانش سروده ات کارهای اقای رجب بذر افشان را برایم تداعی کرد با توفیری که از لحاظ شدت و ضعف محاوره نویسی بین این و آن برجاست.
گذشته از وحدت سبکی که با آثار جناب بذر افشان به دید آمد نفس خیس آنها که باید معلول تنفس در هوای باران زای مختص زندگی بر پشت گربه باشد هم در چشمم برجسته نشست.
بلحاظ دوز بالای تلخوشی که در سروده جاریست و بخاطر زور مردافکن تاثیرات اثر 3 صفحه ی فشرده نظرات را هم خواندم. معترضه اینکه گوش بینوای شاعر اگر قصد تلمذ کند از این جمع اضداد.
به رسم معمول بی که در خارج از صلاحیتم به پای صحت و سقم ظرایف فنی سروده بپیچم ماحصل برگردان اثر به زبان ساده ی مفهوم را حاوی پیام شجاعت طرح+صداقت زبان+احاطه بر موضوع -پیام نهایی (غرس نهال امید) یافتم
بعبارت دیگر چون شعر را یکی از مهمترین منابع تغذیه فکری و ابزار تداوم انگیزش خیزش عام میدانم انتقال حس خستگی و درماندگی مولف را بعنوان خروجی نهایی تالیف موجب وازدگی و بی تفاوتی راهیان میدانم
معتقدم در نبود تشکل ها و احزاب واقعی رسالت هنرمند(شاعر) سنگین تر و شامل تامین خوراک انگیزه برای بدنه ی اصلی هرم اجتماع است و شاعر محکوم است قوی باشد. چیزی که در پایان و از جانب خطابه سوم به مخاطب القا نشد.
با احترام

 

احسان مهدیان :

سلام و متشکرم

این روزها کم دشوار نیست که توضیح بدهی : دو جور شعر داریم کوششی و جوششی !! شعر سراغت میاد یا تو سراغ شعر رفتی ؟!! وقت الهام به چه چیزی فکر می کنی ؟ یا از آن طرف چقدر در کار اروتیسم دارد و یا خیلی پست مدرن هستی یا نه ؟ و حتی دیدیم که عده ای می بینند توی ترجمه ها مد امروز چیه ؟ نه !!! اما این متن توی خودشه و توی شقیقه خودش هم می زنه و .....
من بارها شعر از شما خواندم اما این بار شعر دریدگی خاصی دارد اگر در همان ابتدا (باران ) چیزی را گفت که لازم بود و اولین نکته ای که باید در باره اش گفت این است که در مواردی شعر ظاهر گرای سهل گیر است اما این متن نه یک گام که یک پرواز جلوتر از شعر ایستاده است . و نمی شود نادیده گرفت نه لازم است کسی از جایی الهام کند و نه تقدیر و سرنوشت و نه زور بازو و... کافیست خوب ببینیم و همانجور خام بنویسیم آنوقت یک چیزی در می آید نه جوششی است و نه کوششی بلکه یک متن با قوت و استمرار و ساخت جهانی که در چند بعد دیدار دارد . شعار شاید بخشی از صداهای موجود باشد اما اجازه بدهید عرض کنم که در این بخش طنز نویسی بیشترین کمک را به اجزا می کند تا این متن وامدار هیچ جریانی نباشد . یعنی گربه ای که موش خودش را خود می سازد و پرورش می دهد .ببخشید پرحرفی کردم .

ما عادت داریم به باریدن را دیدن / من که چشم های تو را نمی گذارم تا در آن آب از آب تکان بخورد / تا فردا هم اگر بگویی هوای خزر دارد سرت من فارسی می رقصم
که نلرزد شانه های تو / ....

هیجان کار بالاست زبانیت اثر بارز و اینکه متن از یک شرح و توصیف به سمت گفتگو و حرف زدن پیش رفت همان پریدنی است که گفتم . این ویژگی کوچکی نیست و ...
اشارات به بیرونی ها کمی کار را به سمت سطح می کشد یعنی توالی چندین سطر برای ارائه یک موتیف نیز کار را آزار داد و... که در این باره شاید حوصله کنم برایت بنویسم . روی هم رفته من به خودم تبریک میگم که اینجا چنین کاری را خوانده ام البته برای چند بار هجوووووووووووم



================================================================

 پلاک سوخته   را هم بخوانید که به نوعی دیگر به شقشقیه رسیده شاید.

===============================================================

 

جمعه که شب شد و به نیمه رسید شب را طولانی تر از این حرف ها دیدم.

( خردادو یلدا ؟) فردایش که نفس حبس کردم در سینه. تا اینکه در عصر

شنبه تیر خلاص ... به عاطفه !!!

وا رفتم . مثل دستمال کاغذی در آب . مثل وقت هایی که در حکم می بازم

به حاکمی که هنوز چند حکم اضافه دارد. سرم را توی دستانم گرفتم و به

 زمین خیره شدم. ظهر فردای آن روز و روز های بعدتر به پهنای " سیما ی

ملی " اشک ریختم. با آنها فرار می کردم. از خیابان ها. از کوچه ها. در میان

 دود. خاکستر زباله ها.زخمی می شدم. خونین می شدم. مادر شده

بودم .به تمام معنا. وقتی جوان ضجه می زد مقابل دیدگانم. وقتی ته ریش

چند روزه را در صورتش دیدم ، یادم آمد که آینه را برگردانم. خواب هم که

نبود بیاید سراغم پس از سه شبانه روز بیداری ! کابوس هایی بود که با

اصواتی نا مفهوم بیدارم می کرد. می گشتم . می گشتم. میان خبر ها !

وب ها ! سایت ها! یک ولگرد تمام عیار شده بودم. آشپزخانه تعطیل. آینه

تعطیل. گردش و تفریح و مهمانی تعطیل. دخترک می پرسید و جواب می

 دادم. از 57 می گفتم و از فریاد هایمان. از شب نامه هامان. از میتینگ

هامان. از مناظره های ویدئو ئی پای شیطان کوه !!!  که حالا " بام سبز "

نام دارد. دخترک با چشمهای میشی اش رم کرده جواب می داد : پس

تو ...؟ و حرفی نداشتم. جز اینکه گفته باشم : شب بود اما ماه پشت ابر

نبود. مردی بود که گفتند از ماه می آید. و من ماه را ندیدم فقط شنیدم. اما

 مرد را دیدم. و خیلی چیز ها بعد آن دیدم.

از آن روز" سیمای گریه " حروف الفبا جوابم نمی داد. کلمه راضی ام نمی

کرد. خواندن و خواندن. نمره عینکم یک شماره بالا رفت. نیافتم حرفی از بین

 سی و دو حرف ، تا کلمه ای برایم بیاورد که سطرش کنم تا آرام بگیرد

جانم. من یعنی آتش دیروز، خاکستر امروز، همسفر باد فردا ،و خاک و

خاک ... من یعنی ترکش خورده جنگی ! من یعنی موج گرفته ی هشت

 سال دفاع مقدس ! من یعنی این کلمات. یعنی "شقشقیه". نمی دانم

 پیش نویس است این یا پی نویس.اما می دانم که نباید دفاعی بکنم . می

 دانم "خطابه ی سوم " ام  یعنی لایحه ی دفاعیه. شاید این پست همچنان

 باقی بماند. شاید دیگر نتوانم به کلمه در آیم. شاید دیگر نخندم. شاید دیگر

عاشق هم نشوم. شاید آینه ام برای همیشه رو به دیوار بماند. شاید دیگر

شعر هم...

==========================================

 

و چه زیبا گفته این مرد از خطه ی خزر :

 

این روزها گاهی فکر می کنم که اگر نتوانم مثل لیلا و شراره و باران و لیلا و فاضل و احسان و .... و یک دست آدم های دوست داشتنی و قلم به دست خشن که حتی به شعر هم باج نمی دهند به دنیا و پیرامونم نگاه کنم پس چطور این همه اغتشاش و توهم و انگاره را ببینم؟باید خودم یک دریچه بسازم از آنان بهتر اما کو دست توانای نجار پیری که در خانه دوست کجاست قدم به قدم می گفت این پنجره ها را من درستش کردم اما جایشان خالی بود و با درد می گفت بردند شهر و فقط پنجره ها را بردند و نمایش می دهند !!
من از ماندگاری برای نمایشگاه ها برای توریستها و برای کسانی که پول می دهند تا با حقارت به ما با دید گلادیاتورها نگاه کنند و ما برای باید ماندگاری و زنده بمانی بکشیم نفرت دارم. این نفرت حداقل نگاهی به این وسعت می خواهم وگرنه کم می آرم . این روزها که ایسنا بر طبل شعر ساده می کوبد باید چنان بر ضد شفافیت و وضح شورید که نتوانند با این کلمه ها بر ما بنشینند و نان بلیسند .
شعر چیزی نیست که ما به ساده و یچیده جدا کنیم شعر تمام جهان شاعر در لحظاتی ست که دارد با همه داشته ها و نداشته ها و آرزوها و مزاحمت ها و دربدری ها و مستاجری ها و عاشقی ها و عرفان و لوس بازی ها و دزدی ها و پاکی و نزول ها و فقر و فحشا و رشوه و گل و گلستان و مرگ و بیماری و سلامتی و ورزش و آسفالت و تصادف و شکستگی و جنگ و حسادت و رفاقت و میهمانی و عروسی و عزا و ....را جلوی چشمش می آورد.
این ها هیچ ربطی به هیچ منتقدی هم ندارد اما روال نو آوری و چینش و آنچه منتقدین هنوز چشمشان به آن نخورده گیج گاهیست که تا با خبر شوند تو از آن رد می شوی!
یکروز که باران می گفت رقص ماهی توی تنگ آب به خاطر این نیست که ما از آن خوشمان بیاید اون دارد زندگی اش را می کند و این ماییم که چیزهایی برای آن ساختیم .
بیایید خوانش کنیم آنقدر که درک زیبایی شناختی جهان معاصر از یک سو نگری وحشتناکی که گریبان شعر خوان های تنبل و راحت طلب را گرفت برگردد.
هنوز خیلی ها سهیل محمودی و کاروان شعر و موسیقی را به نان شب ترجیح می دهند.بله ! بگذار ایسنا آنان را بشورد و مطهر کند اما ای زمین من که می دانم تو می چرخی ! ولی من به ماندگاری فکر نمی کنم می خواهم اما کوتاه - کوچک اما خودم باشم - خودم ! با احترام . احسان مهدیان هجووووووووووم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:48  توسط عاطفه صرفه جو | 
 

   آری

   با دست بسته ...

   بخوانید :

 

با دست بسته نمی شود کاری کرد  را کلیک کنید .

 

و چه خالی دستانند :

 

شب کبوتران را کلیک کنید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:12  توسط عاطفه صرفه جو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بارانم

ساکن سل تی تی

اهل شیطان کوه

از تبار شالی

با این همه

تو مرا

زن تر می خواهی

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

ه

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
.
پیامبر کوچک (علی رضا پنجه ای)
نوا نهفت (حبیب جیشی)
خاتون نقطه ها (فرامرز سه دهی)
بهزاد خواجات
اراده گریز از شعر (سپیده بارانی )
هجوم ( احسان مهدیان)
تیر آهن 18 (صمد )
ماهی که قلابی از آب در آمد (یوسف رستمی )
شب غزل ( علی اکبر رشیدی )
بادگیر کاهگلی (محمد ثابت ایمان )
تماشا ( پروین نگهداری )
نویسه ( مریم تاراسی )
چریکستان
واژه گان خیس (مینو نصرت)
سراب آبی (مینا در علی )
بی تابا نه ها (مریم اسحاقی )
وقتی چشمانت را می بندی نگاهم تنها می ماند(لیلا رضایی)
خودنویس
ساعت دلتنگی (پور سیفی )
وسوسه سیب سربی
دفتر کهنه (صادق داد کریمی )
پلاک سوخته (امید فرهاد پور )
یکدیگری ( علیرضا عباسی و ستار جانعلی پور)
عشقبازی اینچنین (پرستو ارسطو )
بهشت نظم ( ناصر صارمی )
دلم را به باد دادم (گلاره چگینی )
سپید های بی ریای من (محمد علی حسنلو)
پرتگاهی در مه (محمد رحمی زاد )
تلواسه (محمد مراد یوسفی نژاد )
علی جهانگیری
عه تا ( بانکول)
گوگل مترجم
حمید ربیعی ( روزهای خاکستری)
چشم پوشی (پدرام یگانه)
خضعبلات ( حمید احمدی)
مهبان (سهیل نصرتی)
بگذریم...می گذرد (محمود پسندیده)
دیگه خسته نیستم (شبنم )
احسان عزتي (تا بيخ)
دور خواهم شد از معبر خاک(حسین صولتی)
سکه های نارایج (محمد محمدی)
چیزی شبیه خودم (شکریه عرفانی)
زبانم که می گیرد (جلال خسروی)
لیلا کرد بچه
سمفونی تاریک ( مریم فیروزی )
امیر وارسته حیدری (جبر لطیف دغدغه ها )
کفش های باد گمشده است (فرشاد اسماعیلی)
تاسیان (نشریه تخصصی شعر زن)
پوپک (سوما اخلاقی )
سایه های شرجی ( امیر نعمتی)
شمالی ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

" autostart="true"loop="true" width="140" height="40">کدآهنگ